بسم الله الرحمن الرحیم
خاطرات اجرای طرح گلستان:
سلام..اول از همه ی بچه هایی که تو طرح همکاری کردن با تموم وجود تشکر میکنم..دو تا از نامه ها دیر بدستم رسید برای همین چهارشنبه ،دهم آذر با رامینا رفتیم موسسه…ماشالله هدیه ها اینقدر زیاد بود که نمیدونستم چطوری با خودم ببرم موسسه!ساعت 4 زنگ زدم آژانس اومد…4و نیم عمو شروع میشد!!قرار بود با رامینا برنامه عمو رو تو موسسه با بچه ها ببینم..من زودتر رسیدم..رقیه در رو باز کرد و با ذوق و شوق گفت اینا ماله کیــــــــــــه؟!گفتم ماله شماست!
رقیه کمک کرد بسته ها رو بردیم بالا..بچه های بعد از ظهری هنوز نیومده بودن اما حسن..نیلوفر..رقیه..افسانه..سحر.مرجان..زینب و مهتاب بودن..یک بچه ی جدید مثله دسته گلم دیدم..پرسیدم اسمت چیه؟گفت:عسل..ته دلم گفتم واقعانم عسلی ..بلبل زبون و مودب و ناز…فاطمه مومن نبود..پرسیدم کجاست؟مربی ها گفتن فاطمه دیگه نمیاد..مامانش ازدواج کرد و فاطمه رو هم برد..حواسم نبود باید خوشحال بشم!گفتم:اِ!کاش حداقل باهاش خداحافظی میکردم
!..تو دلم گفتم ساناز دوستت رفت!..به جاش عسل اومده..به بچه ها گفتم تلویزیون رو روشن کنین عمو الان میاد!..رامینا هم رسید..با هم نشستیم مثلا عمو رو ببینیم اما زهی خیال باطل!مگه این وروجکا گذاشتن؟!البته تقصیر اونا نبود!خب منم باشم این همه هدیه ی مشکوک کنجکاوم میکنه!!دیدم تا بچه های دیگه هم بیان اینا دلشون آب میشه واسه همین هدیه هاشونو زودتر دادم..اول از من تشکر میکردن!بعد میگفتم دست دوستتون درد نکنه..اینا رو دوستتون فرستاده!..حسابی گیج شده بودن..گفتم دوستای منو رامینا متوجه شدن ما با شما دوستیم.اونا هم دلشون خواست با شما دوست بشن..اما چون راهشون دوره و نمیتونن بیان اینجا قرار شد براتون نامه بفرستن…چشماشون برق زد و ذوق کردن..نیلوفر بسته ش رو باز کرد و گفت:واااااااای باربیییییییی!من عاشقه باربی ام!..ته دلم گفتم اسما زدی به هدف
نیلوفر نامه ش رو از توی کارت تبریک تولدش برداشت و گفت وای چه کارته قشنگی..نامه شو آورد پیشم و ازم خواست بهش بگم اسم دوستش چیه!اسلا!؟خندیدم و گفتم نه!نوشته اسما!
مرجانم کادوشو باز کرده بود..بیشتر از جامدادیش و محتویاتش!خوشش اومده بود! و البته تا دید نیلوفر عروسک داره آروم نق زد گفت:کاشکی واسه منم عروسک داشت!! نزدیک بود خشن نگاش کنماااا!!اما خنده م گرفت!
دفترش رو نگاه میکرد و ازم پرسید تو این دفتر باید چی بنویسم؟گفتم خب این خیلی قشنگه توش خاطره بنویس!تا گفم خاطره ذوق کرد گفت اخ جووووووووون دفتر خاطراته پس!
عمو داشت از دست گلدون خان حرص میخورد!انگار گلدون خان یک نقاشی کشیده بود…تا اومدم متوجه جریانه برنامه بشم مرجان عین زلزله 8 ریشتری دستمو گرفت و تکون داد و پرسید:اسمه دوسته من چیه؟بیا نامه شو برام بخون!! هر قسمتی که سوالی بود مرجان زود جواب میداد!!انگار مهشید صداش رو میشنید که اینقدر با انرژی ابراز احساسات میکرد!مهشید نوشته بود دوست داری با دوست من که دوست داره با دوسته تو دوست بشه دوست بشی؟! مرجان سریع گفت:آره دوست دارم!..آخر نامه هم همش میگفت دوستت دارم..دوستت دارم که برام نامه نوشتی
دلم داشت براش قنج میرفت!یه جورایی به مهشید حسودیم شد!!
همش اسم مهشید رو یادش میرفت دو دقیقه بعد میومد میپرسید اسم دوستم چی بود؟؟میگفتم م ه ش ی د ! :@ !باز با خودش تکرار میکرد آها مهشیدجون! ..مهشید جون چه شکلیه؟! موندم چی بگم!آخه من که خودمم مهشید رو ندیده بودم!فقط میدونستم ریزه میزه س!گفتم دوستت کوچولوئه!چادریه!..گفت:میخوام براش نامه بنویسم! ته دلم ذوق کردم که قبل از اینکه من پیشنهاد بدم خودش دلش خواست جواب نامه رو بده..گفتم خب بدو برو بنویس تا براش بفرستم..رقیه و زینبم هدیه شونو باز کردن..رقیه عروسک تپلی رو که مریم صلاحی براش فرستاده بود رو بغل گرفت و خیلی خوشش اومد..بعدشم اومد پیشم تا نامه شو براش بخونم!!وقتی خوندم باز یک دور دیگه خودشم رفت خوند!و غیب شد!متوجه شدم رفته جواب نامه رو بنویسه!..نیلوفر همچنان داشت با باربی ش ذوق میکرد که بهش گقتم:اسما تهرانیه ها..پرید هوا!و گفت آخ جوووون مامانه منم تهرانه!!!! حسن هم بسته شو باز کرده بود و حواسم بهش بود تا عکس العملشو ببینم..تا لباس پرسپولیس رو دید چشماش برق زد اما مثه بقیه ابراز احساسات جیغی نکرد!خیلی متین و آروم به لباس نگاه کرد .گفتم حسن ببین اندازه ت هست؟آخه فقط به دوستت گفتم که 11سالته! گفت:بله اندازه س! دوباره پرسیدم اشتباه که نکردم ها؟پرسپولیسی هستی دیگه؟! خندید و گفت آره…نمیدونم چرا اینقدر حس میکنم حسن شبیه سجادِ..عجیب دلم میگیره وقتی میبینمش..بهش گفتم راستییییی!عکستو تو مجله دیدماا..تیزهوشانو..زبان و موسیقی و..خندید و یه جورایی همه اینا رو رد میکرد!نمیدونم چرا هر وقت ازش میپرسم شاگرد زرنگی یا نه میگه نه نیستم!در صورتی که شاگرد زرنگه!!زینب هدیه شو باز کرده بود..نامه شو خوند و ازم پرسید تینا چه شکلیه؟گفتم مثه خودت تپله!مهربونه..از من یه کم بزرگتره..بسته ی فاطمه مومن ماله عسل شد!!عسل خیلی خانومی هدیه رو باز کرد و نامه و کارت پستالش رو داد به من گفت اینا به اسم فاطمه س ماله من نیست!گفتم خب اشکال نداره فرقی نداره که!!
بچه های بعد از ظهری هم از راه رسیدن و با صحنه ی کاغذ کادوهای ریخته شده وسط پذیرایی!مواجه شدن!..فاطمه سلطانی ..فاطمه لرستانی..فاطمه قاسمی…زهرا هم اومدن..فاطمه قاسمی که بسته ش از همه بزرگتر بود ذوق زده بسته شو گرفت و گفت واییییییی!اینا رو کی فرستاده؟گفتم دوستت طیبه..اهوازیه..چشماش گرد شد از تعجب..میگفتن چطوری؟؟!از کجا ما رو میشناسن؟!یه دورم برای این چند نفر جریان رو توضیح دادم!! سحر صدام زد..رفتم تو اتاقشون..گفت جریان چیه؟!گفتم خسته نباشی! :@!!گفت نامه رو برام میخونی؟نمیتونم بخونم..و نامه پر از برچسبای خوشگله نرگس رو بهم داد..گفتم نرگس زنجانه..هم سن منه..نامه رو براش میخوندم..ته دلم میترسیدم با توجه به روحیه خاصی که داره اصلا قبول نکنه..آخر نامه نرگس نوشته بود:کاش تو هم دوست داشته باشی با هم دوست بشیم..دوست داری؟؟ و سحر جواب داد:آره دوست دارم………..خیلی خوشحال شدم واقعا این هنر و خوبیه نرگس و لطف خدا بود که سحر مثله بقیه بچه ها از این دوستی استقبال کرد!یه نفس راحت کشیدم و رفتم پیش بقیه بچه ها..فاطمه سالطانی با بسته ی گز اومد سراغمو گفت:شیواجون اصفهانیه
و نامه رو آورد براش بخونم!!..سلام فاطمه ی قشنگم..آبجی جون…فاطمه با شیطنت خندید و بهم گفت:اِ!شیواجونم میگه آبجی!اول شما آبجی بودین!حالا شیوا آبجیمه!و خندید! منم گفتم فاطمه خیلی نامردی!و رومو کردم اونور!!
گفت نههههه!به خدا هر دوتونو دوست دارم! دیگه سر به سرش نذاشتم ..آخر نامه شیوا شماره شم نوشته بود!فاطمه از این کار خیلی خوشش اومد و ذوق کرد!.نامه که تموم شد ابراز احساسات فاطمه شروع شد!شیوا چه شکلیه؟گفتم خیلی مهربونه خونمونم اومده
با هیجان پرسید:واقعاااا؟!میشه عکسشو ببینم؟!!
مرجان جواب نامه ی مهشید رو اورد بهم داد و جدی نگاهم کرد و گفت:این نامه برای مهشید جونه!نخونی ها!! چپ چپ نگاش کردم گفتم چشم!!! :@ !
!رقیه هم اومد و نامه شو بهم داد..و نیلوفر همراه نامه ش یه خودنویس بود!گفتم نیلوفر خودنویست جا مونده!گفت نه این یادگاریه برای اسما
فاطمه سلطانی رفت تو اتاق و صدام زد.رفتم پیشش..گفت همیشه دوست داشتم یکی برام تل و گردنبند و دست بند بخره!خیلی خوشحال شدم شیوا جون برام اینا رو فرستاده…مدله ابراز احساسات فاطمه اینجوریه!اما مطمئن بودم تا الان خیلیا براش تل و گردنبند و دستبند خریدن!اما چون شیوا رو خیلی دوست داره اینا رو بهم میگفت!!!..بعد بهم یک گل سر آبی رنگ داد..گفت اینو بده به شیوا جون!گفتم نیاز نیست تو چیزی بفرستی!فقط اگه دوست داری جواب نامه شو بده.گفت: زشته من چیزی نفرستم!راستی تولدش کیه؟؟ گفتم مثله تو آذر ماهه ..ذوق کرد!
فاطمه لرستانی کادوش رو باز کرده بود و همه جیغشون رفت به آسمونه هفتم! :O !فاطمه قاسمی دست به کمر اومد سراغم و بریده بریده و با لحن عصبانی بهم گفت:بیاین نگاه کنین!
نامه ی فاطمه لرستانی رو عموپورنگ فرستاده
اما ماله ما رو عموپورنگ نفرستاده!! منو میگی!؟چشمام چهارتا شد!گفتم چی میگین شما؟عموپورنگ چی چی فرستاده!؟دستمو گرفت برد سر وقته فاطمه لرستانی بنده خدا!گفت ببین ایناهاش!چشمم افتاد به ابتکار محدثه که عکس عمو با فاطمه لرستانی رو انداخته بود زمینه ی نامه ش!این وروجکا هم فکر کردن اینو عمو فرستاده!براشون توضیح دادم که نه اینو دوسته فاطمه درست کرده و عمو نفرستاده! بلاخره خیالشون راحت شد و دست از سر کچله من و فاطمه لرستانی برداشتن!..نیلوفرم هی مثه پیام بازرگانی رد میشد و با ذوق میگفت هدیه ی من از همه خوشگل تره!! یادِ آقای تر تمیز افتادم!رامینا هم خنده ش گرفته بود!
افسانه ازم پرسید اسم خواهرِ هما چیه؟! منم هرچی فکر کردم یادم نیومد!گفتم نمیدونم!اما هما خیلی شیطونه!از دیوار راست میره بالا!رامینا گفت :هما دوسته صمیمیه منه!بیا برات بگم چطوریه!:) و افسانه با علاقه به حرفای رامینا گوش داد!..زهرا تو اتاق داشت آهنگ گوش میداد..یه کم سر به سرش گذاشتم اما زیاد تو فازِ ما نبود!
مربی موسیقی بچه ها اومد..با هم صحبت کردیم و نظرش این بود که بهتره به بچه ها فرصت داده بشه تا با دقت جواب نامه رو بنویسن نه اینجوری با عجله و بی نظم.و ازم خواست اگه موردی تو نامه هاشون بود که مهم بود حتما بهشون اطلاع بدم تاانشالله مشکل رو رفع کنن..به بچه ها گفتم دوشنبه میام نامه هاتونو میگیرم ببرم پست کنم..اینایی که نوشتین خیلی نامرتبه! یادی عکساشون افتادم و عکسای تکی شون با عمو رو بهشون دادم..فاطمه لرستانی همون موخرگوشیه زودی رفت عکس رو گذاشت تو دفتر خاطراتش!حسن از یادآوری اون خاطره یه لبخند شیرین رو لباش نشست..مرجان یک قاب کوچولو که دقیقا یادم نمیاد چی بود آورد و گفت اینم هدیه من به مهشید جون!گفتم نههههه!شما فقط جواب نامه بدین!اما مگه دست بردار بود؟!قاب رو گذاشت تو جیب رامینا!رامینا غش کرده بود از خنده!.. آخرش قانعش کردیم که فقط جواب نامه بده!..مهتاب با یک کیلو نامه اومد سراغم!از همون اول که نامه شو باز کرده بود نق زد برام بخون برام بخون!دیدم عطیه 8 صفحه براش نوشته!!مهتابم تو خوندن مطلب خیلی تنبله!منو برد تو حیاط تا فقط خودش نامه رو بشنوه! عطیه نوشته بود تو خونمون همش از تو حرف میزنم..مهتاب خیلی ته دلش خوشحال شد و ذوق کرد بابت این حرف..بلاخره نامه ی مهتاب رو بعد از یک ربع خوندمو آخرشم یه صلوات فرستادیم!
فاطمه سلطانی جواب نامه رو آورد..بقیه هم گفتن دوشنبه جواب نامه ها رو بهم میدن…
شب خیلی خوبی بود..گل کاشتین.دست همتون درد نکنه…منتظر جواب نامه هاتون باشین همه رو میذارم توی همین وبلاگ…
جواب نامه های بچه ها:
از طرف افسانه به هما:
http://irupload.ir/images/rcvj2hk8jq3w4v5ufj6h.jpg
http://irupload.ir/images/ckl3s3xvxcs8mi4f18h.jpg
http://irupload.ir/images/fwt945k5d3v5w3jfb2ui.jpg
http://irupload.ir/images/x67d51iikgky5p4vsqzq.jpg
از طرف مرجان به مهشید:
http://irupload.ir/images/o8kqw4z9tr6euqf56muu.jpg
http://irupload.ir/images/jro1zoe5wd5vluv1stk.jpg
نوشته شما از همه زیباتر هستین
از طرف فاطمه به طیبه:
http://irupload.ir/images/ttby3gsqwegjt9eqpnmd.jpg
http://irupload.ir/images/ljds44lsd27jw733z6.jpg
از طرف نیلوفر به اسما:
http://irupload.ir/images/wsei5yc2yxfbu5zhjjs.jpg
http://irupload.ir/images/hgumd6pspycksf4p8vv.jpg
http://irupload.ir/images/11pri363s8hxysb4py1.jpg
از طرف فاطمه سلطانی به شیوا:
http://irupload.ir/images/bkbxmw9yuyy8jg0usut2.jpg
http://irupload.ir/images/u16fxnkoseufjk86o4j4.jpg
http://irupload.ir/images/sj0uhmj4l2wk5vqrgj.jpg
http://irupload.ir/images/ytcpbx75ernyty671597.jpg
http://irupload.ir/images/3213qsm5wf9t03n5nxe.jpg
http://irupload.ir/images/hwjuv780scfmzdlsmhj.jpg
سومین نامه:
http://irupload.ir/images/30559971904187877045.jpg
http://irupload.ir/images/79184563668815524740.jpg
http://irupload.ir/images/54129095460717575032.jpg
از طرف زینب به تینا:
http://irupload.ir/images/e81ekyfvnqyn47e9tecn.jpg
از طرف رقیه به مریم:
http://irupload.ir/images/d7fw5cgzabr8m9givb5k.jpg
http://irupload.ir/images/i79ju8snydtw06u38f3.jpg
http://irupload.ir/images/f17wc0nwvf8mde4zu3l8.jpg
http://irupload.ir/images/nk5ezti8p47soxjhd0uo.jpg
http://irupload.ir/images/gt0sc7ejff000kmzo0ik.jpg
از طرف فاطمه لرستانی به محدثه:http://irupload.ir/images/23242708243378447362.jpg
از طرف مهتاب به عطیه:
http://irupload.ir/images/95203004707268341376.jpg
http://irupload.ir/images/27132234105665311072.jpg
http://irupload.ir/images/23130811845718675996.jpg
این شماره حساب کانون رستگاری دانشگاه منابع طبیعی گرگان:
3190061409بانک تجارت شعبه دانشگاه منابع طبیعی
این شماره حساب مربوط به برگزاری کلاس درس برای 15 نفر از بچه های یک محله ی محروم گرگانه..علاوه بر کمک درسی و لوازم تحریر و کیف و کفش بسته به مقدار کمک های مردم مواد غذایی هم به صورت ماهانه انشالله میخریم براشون.بیشتر این بچه ها یا پدرشون فوت کرده یا از کار افتاده س و زندگیشون به سختی میگذره..
خاطرات اجرای طرح گروه اهواز:
به نام خدا
سلام.من و آلا تصمیم گرفتیم به بچه های مدرسه ای در جنوب اهواز هدیه بدیم دوست من اسمش زهراست و تو اون مدرسه که خواهرش مدیر مدرسس درس میده.به زهرا موضوع رو گفتم اونم خوشحال شد و اسم چهار تا از بچه هاشو بهم داد.سحر.فرزانه.فاطمه .»نعیمه .به زهرا گفتم ، یه خورده بچه هاش رو…به قول خودش.:اخه به شاگردای کلاسش میگه بچه هام»بهم معرفی کنه!؟ زهرامیگفت:سحر پیش مامان بزرگش زندگی میکنه ..پدر و مادر نداره و علاقه به مدرسه نداره همش یه جوری میخواد از درس خوندن فرار کنه !!اما یادگیریش خوبه «فرزانه: پنج جز از قران رو حفظ کرده… دختر خیلی اروم و درس خونیه «فاطمه سر کلاس اصلا نمیتونه اروم بشینه خیلی باهاش مشکل دارم!!!من دارم درس میدم میبینم فاطمه از این طرف کلاس داره میره اون طرف کلاس «مشکل دیگم با فاطمه اینه که؟تو خونه پر جمعیتی داره زندگی میکنه و با درامد بسیار پایین و تو خونشون اصلا فارسی صحبت نمیکنن… فاطمه هم خیلی به سختی میتونه درسارو متوجه بشه» مامانش اومد مدرسه» متوجه شدم مامانش فارسی بلد نیست صحبت کنه «نعیمه دختر درسخون و مودبیه…ولی لکنت زبان داره و به خاطر این مشکلش خیلی گوشه گیره..
بعد قرار شد.. آلا برای دو نفرشون «و منم برای دو نفر دیگه هدیه بخریم. هدیه ای الا و خودم رو کادو پیچ کردم و شب چهارشنبه بود به زهرا زنگ زدم گفتم که بیاد هدیه هارو ببره فردا ساعت 4 و نیم بود اومد و وسایل رو برد …
تو مدرسه ای که زهرا درس میده وضعیت مالی خانواده ها بسار پایینه!! و مربوط به حومه اهوازه» من هدیه هارو دادم به زهرا تا به بچه ها بده.. و روز شنبه 6 اذر هدیه هارو بهشون داد.زهرا میگفت خیلی تاثیر داشته… حداقل برای رقابت بین بچه های کلاسش برای درس خوندن «زهرا اومد بهم گفت میخواد دفترچه هایی بخره برا بچه هاش گفت منم باهاش برم برای انتخاب رفتیم و26 دفتر به تعداد بچه های کلاسش خرید» دفتراش کوچیک بودن تقریبا مثل دفتر خاطره…» چون تعداد بچه ها زیاده و پول کافی نبود مجبور شد دفتر ساده بخره»گفت:خودش تزیینش میکنه. بعد برچسب هایی با طرح ستاره خرید.. گفت میخواد اسم دفترشون رو بزاره *تلاش *و به هر کدوم از بچه ها یکی بده» و هرروزی.. هرکدوم ازبچه ها که نمره خوب و اخلاق خوب داشت یه ستاره به دفترش اضافه کنه….البته این ایده خودش بود ولی گفتم اینو هم بگم.
خاطرات اجرای طرح گروه اصفهان:
اولین فرصت…
قرارمون چهارشنبه 3آذر ساعت 10:30 صبح بود،مثل همیشه سی و سه پل. می خواستیم حتما چهارشنبه بریم چون فرداش عید غدیر بود. درسته که نمی تونستیم از درد و رنجی که بچه ها و خونواده هاشون می کشیدن،کم کنیم،اما گفتیم شاید بشه یه کوچولو دلشونو شاد کنیم…تقریبا همون ساعت سر قرارمون حاضر شدیم و یه بار مرور کردیم که قراره چه کاری انجام بدیم و برنامه چیه. 8 تا پازل خریدیم و سعی کردیم که علاوه بر حالت سرگرم کننده، جنبه ی آموزشی هم واسه بچه ها داشته باشه. آخه یه بار دیگه هم به این بیمارستان و بچه هاش سر زده بودیم و سرپرستار بهمون گفت که سعی کنید هدایایی که برای بچه ها میارید، جنبه ی آموزشی داشته باشه. شکلات هم گرفتیم، تا شاید شیرینی اونها کمی از تلخی درد و بیماری رو کم کنه…شاید…توی خیابون اصلی، قبل از بیمارستان، یه مغازه ی لوازم التحریر دیدیم و رفتیم تا نگاهی بندازیم. داخل شدیم و سعی کردیم چندتا هدیه ی دیگه هم واسه بچه ها بگیریم. البته انتخاب یکمی سخت بود. فروشنده هم به ما پیشنهادایی راجع به هدایا می داد. گفت کتاب قصه هم خوبه، و قسمتی رو که کتابای داستان رو قرار داده بود به ما نشون داد.کتابا رو خوب نگاه کردیم، بعضی هاشون خیلی خوب بودن ولی مثلا فقط جلد دومشون مونده بود! و خب نمیشد اونو برداریم. کتابایی مثل زندگانی پیامبرها و امامان که می تونست واسه بچه ها مفید واقع بشه. از بین کتابای شعر و قصه،اونایی رو که به نظرمون پربارتر بودن انتخاب کردیم و راه افتادیم تا به کوچه ی بیمارستان رسیدیم. چقدر شلوغ بود… نزدیک درب ورودی که شدیم گفتیم یعنی نگهبان ما رو یادش میاد؟ آخه بار قبل براشون توضیح می دادیم که هدفمون چیه و داریم چیکار می کنیم. این بار اما در باز بود و راحت وارد شدیم. مسیر رو بلد بودیم و می دونستیم که باید با حراست هماهنگ کنیم. مستقیم وارد ساختمون اداری شدیم و خوشبختانه خانم سرپرستار رو دیدیم. ما رو شناختن و مسئول حراست رو صدا زدن تا هدایا رو ببینن و تاییدشون کنن. همراه ایشون، آقای روحانی مسنی هم بودن که وقتی خانم پرستار براشون توضیح دادن هدف، چی هست،خوشحال شدن و خدارو شکر، گفتن که می تونن امکانی فراهم کنن که فضای بازتری برای اجرای طرح داشته باشیم و با ما همکاری می کنن. خودمون هم خیلی خوشحال شدیم که امکان گسترش و هدفمند تر شدن طرح فراهم میشه ان شاءا… . شماره تماسمون رو توی دفتر گذاشتیم تا به امید خدا بتونیم مفیدتر فعالیت کنیم. آقای روحانی راه هایی رو هم پیشنهاد دادن که به هرچه بهتر شدن طرح،کمک می کرد. با خانم پرستار به بخش کودکان رفتیم و خودمون رو آماده کردیم تا بتونیم یکم فضای حاکم بر اون جا رو تغییر بدیم با کمک خدا…خندیدن البته سخته اونم وقتی که یه بچه ی کوچولو دراز کشیده و چشماش رمق نگاه کردن به تو رو هم نداره…یا مادرش بالای سرش با نگاه خسته جواب سلامت رو میده…وارد هر اتاق که می شدیم اول با صدای شاد عید فردا رو تبریک می گفتیم و ضمن آرزوی سلامتی، شکلات ها رو تعارف می کردیم. نمی دونم، آیا اصلا کامشون شیرین میشد؟…هدیه ها رو سعی می کردیم متناسب با سن بچه ها بهشون بدیم. بعضی از کوچولوها اصلا حرف نمی زدن، بعضیا هم یه لبخند کوچیک قشنگ داشتن؛ لبخندی که شاید باعث میشد یکم دلت آروم بگیره…کنار یکی از تخت ها دوتا خانوم بودن و یه آقا و یه کوچولو که بیمارشون بود. اون آقا فکر کنم پدر بود و چیزی که بلافاصله توجهم رو جلب کرد، امیدی بود که توی نحوه ی صحبت کردن و برخوردشون کاملا واضح بود…توی اون شرایط…و من یه لحظه از خودم خجالت کشیدم که گاهی چه زود ناامید میشم… به بخش اورژانس هم سر زدیم و عید رو تبریک گفتیم…روز قبل از عید،روزای شادی، و شلوغی اورژانس… کمی تامل کنیم…یکم با خودمون خلوت کنیم…یاد این جمله می افتم: «سلامتی، تاجی است بر سر انسان، که تنها افراد بیمار آن را می بینند…» شاید قبل از اینکه بیرون بیایم فکر می کردیم سبک بشیم،اما وقتی از بیمارستان بیرون اومدیم فهمیدیم که وظیفه ی سنگینی داریم…نمی دونم اون روز ما تونستیم کاری انجام بدیم یا نه؟ نمی دونم نیت مون درست به مرحله ی اجرا در اومد یا نه؟ نمی دونم اصلا تونستیم کسی رو خوشحال کنیم یا نه؟…فقط امیدواریم که خدا از ما قبول کرده باشه، چون این یه وظیفه س که خدا به عهده مون گذاشته و در واقع ما شکر سلامتی مون رو به جا آوردیم…خدایا بازم بهمون فرصت بده…
*گروه تهران :
به نام خدا
روز جمعه 12 آذر با دوستان قرار بازدید از بیمارستان کودکان مفید را داشتیم.ساعت ملاقات 2:30 بعد ازظهر بود.همه تا ساعت 2 در محوطه بازی بیمارستان جمع شده بودیم و در مورد کارهاری که امروز باید انجام می دادیم صحبت می کردیم. داخل این محوطه بازی چند تاب و سرسره و الاکلنگ قرار داشت که بچه های کوچیک اونجا همراه پدر یا مادرشون از اون وسایل بازی استفاده می کردند. چیزی که نظرمونو جلب کرده بود این بود که چرا این وسایل بازی سیاه و کثیف هست اون هم در همچین محیطی که مخصوص بچه هاست و امکان این هست که اونها رو بیشتر مریض کنه.بالاخره ساعت ملاقات فرارسید و همه وارد ساختمان بیمارستان شدیم.از قبل می دونستیم که باید از کدوم بخشها بازدید کنیم. هر اتاق حدود 5 تخت داشت. خانواده های زیادی را هم داخل راهرو و هم اتاقها می دیدیم.بهضی از بچه ها آروم بودند ولی بعضی هاشون از شدت درد خیلی گریه می کردند که این مارو هم ناراحت می کرد.از بچه های کوچیک گرفته تا تقریبا» بزرگ.به هر اتاقی که می رسیدیم بهشون شکلات تعارف می کردیم و بهشون از کارتهایی که درست کرده بودیم هم می دادیم. وقتی می رفتیم پیش بچه ای و اون با دیدن ظرف شکلات لبخند میزد ما هم خوشحال می شدیم. باهاشون حرف می زدیم.اونجا پر بود از بچه هایی که نگاهشون به در بود تا اینکه پرستار بخش بیاد و اعلام کنه به خانوادشون که حال این بچه خوب شده و می تونه تا چند ساعت دیگه مرخص بشه.فضای اون بیمارستان خیلی سنگین بود.وقتی پیش بچه ای می رفتیم سعی می کردیم شاد باشیم.نه،سعی می کردیم بخندیم..از یک اتاق که خارج می شدیم یه مادری بچه اشو بغل کرده بود.بچه خیلی کوچیک،پوستش تیره و لاغر بود موقعی که خداحافظی کردیم اومدیم از اتاق بیرون. دستمو تکون دادم و باهاش خداحافظی کردم.بعد دیدم اون بچه هم خداحافظی کرد .کمی بی حال بود ولی حالتش جوری بود که از دیدن ما خوشحاله. از اینکه اومده بودیم پیشش خوشحال شده.
وارد اتاق دیگری می شویم پدری نگران و ناراحت بالا سر تخت فرزندش ایستاده و به او نگاه می کند.وقتی شکلات تعارف می کنیم چیزی بر نمیدارد و تشکر می کند. از لحن صدایش معلوم است که چقدر نگران و ناراحت است.ما کمی می ترسیم ولی حالش را درک می کنیم.
در یکی از راهروها یه دختر کوچیک خوشکل مو طلایی را دیدیم. با او کلی صحبت کردیم و خوشحال شد.یکی از اتاقها خالی بود. دیدیم تلویزیون هم روشنه و گلچین برنامه عمو در حال پخش هست از فرصت استفاده کردیم همه وارد این اتاق شدیم.همراه عمو شعر می خوندیم یک دفعه دیدیم یه پرستاری از کنار اتاق رد شد و برگشت سمت ما و چپ چپ نگاهمون کرد ما هم فهمدیدیم و با خنده از اتاق بیرون اومدیم.دیگه اتاقی نبود که بهش سر نزده باشیم.دوباره برگشتیم به همون زمین بازی بچه ها.ساعتهای آخر ملاقات بود و بیمارستان هم در حال خلوت شدن.
ايشالا همه بچه هايي اونجا بودن زودي حالشون خوب بشه. بچه نبايد درد بكشه…….
یکی از دوستان گفت: شاید اون روز یه تلنگر بود تا داشته هایمان یادمون بیاد و بهونه ی نداشته هایمون را نگیریم. راستی یه گربه ای اونجا بود که خیلی شیطون بود و 1-2 نفر از دوستان از حضور این گربه کلافه بودند.
اینجا بیمارستان کودکان مفید است. احساس فرصت برای مفید بودن می کنیم.
ساعت نزدیکای 5 عصر بود که همه از هم خداحافظی کردیم … سارا قمشه ای

